تبليغاتX
او امروزعاشقانه خودش را کشت.......
کیمیا تنها دوستم بود.ولی امروز او ...خودش را کشت.کاش هیچوقت عاشق نمی شد...کاش هیچوقت عاشق نمی مرد...

سلام

خیلی ها اومدن نظر گذاشتن و گفتن کیمیا عاشق نبوده،به زبون بی زبونی گفتن که این یک هوسه!پس این عشق چیه که دخترای ۱۴ ساله توانایی داشتنشو ندارن؟چرا بچه ها حق عاشق شدن ندارن؟پس این چیه که ذره ذره آدمو می خوره،تمام وجود آدم رو فرا می گیره و تباه می کنه.؟پسرای اطراف کیمیا کم نبودن .اگه این یک هوس بود اون می تونست خیلی زود با هرکی دوست بشه،کقافت کاری بکنه و بعدشم بدن هیچ احساس خاصی همهد چیز رو فراموش کنه.

خراب شدن اصلا کار سختی نیست!برای خیلی از ما دخترا راحت تره که خراب و بیقید باشم تا این همه زجر بکشیم.هرکسی روزانه تو خیابون دخترایی رو می بینه که.....می دونین که چی دارم میگم دخترایی با آرایش تند ،لباسای تحریک کننده،رفتار جلف و ....دخترایی که همه با انزجار نگاشون می کنن....اما من اینو قبول ندارم.شما فکر می کنین این دخترا کی هستن؟اینا اون بدبختایین که همه طردشون کردن.هیچ کس اونارو نمی خواد.اونا فقط می خوان که فراموش کنن.فراموش کنن چی بودن؟چی شدن؟چی خواهند شد؟

مصرف کراک بالا رفته...ویسکی فروشش زیاده...نرخ فاحشگی پایین اومده....پدره با دختراش مجبور شدن خونشونو تبدیل به خانه ی فحشا کنن...خودکشی برای سقط بچه ی ناخواسته...فرار دخترا به خواطر نداشتن پرده....

اینا چیزایه که هست .برای من خیلی سخته که باور کنم روزی همه ی این مشکلاتو ممکنه داشته باشم...چندوقت پیش یه جایی خوندم که دخنری که در سوم راهنمایی تحصیل می کرد به خاطر بارداری خودکشی کرد...

اون دختر همسن من بود......

و من خوب می دونم وقتی میرم بیرون ظاهرم با هیچ کدوم از اون دخترا فرقی نداره و بازم خوب می دونم مردم در باره ی من چی فکر می کنن...

هرکی میاد اینجا و نظر میده دلش برای کیمیا سوخته اما من می خوام ثابت کنم کیمیا نیازی به دلسوختگی نداره!!اون قوی بود و حاظر نشد هیچ حقارتی رو بپذیره...برای همینم خودشو کشت.چون نمی خواست آینده ای بدتر از این داشته باشه.

شاید شما بفهمید که سکس و مستی می تونه باعث فراموشی خیلی چیزا باشه...و البته اونم موقعی تاثیر داره که همیشگی باشه و وقتی هم که همیشگی باشه....

خون......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:40
  به قلم: گل سرخ  | 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید:عشق،دروغ،غرور! تا دبگر هیچکس از روی غرور برای عشق دروغ نگوید...
سلام
ممنونم از کامنتا! ولی خواهش می کنم بیشتر در باره ی نظراتتون توضیح بدید...
یکی از دوستان پرسیده بود ابن قصه واقعیه یا نه ؟ خوب به نظر من این چیزا برای دروغ گفتن جذاب نیستن،کیمیا خودکشی کرد اما هنوز زندست.من بیشتر از این از حالش خبر ندارم.آخه حال روحی کیمیا روز به روز بدتر میشد و اونا فکر می کردن تقصیر منه آخه کیمیا با هیشکی به اندازه ی من رابطه نداشت برا همینم پدر و مادرش اومدن و با مامان من داد و بیداد کردن و گفتن که من دیگه حق ندارم با کیمیا رابطه ای داشته باشم،ما هم همون موقعها بر گشتیم تهران و مامان من هم دیگه نذاشت به کیمیا زنگ بزنم....من خیلی سعی کردم رابطمو باهاش حفظ کنم رابطه ی خودمو با مامان بابام خراب کردم،رفتم دم خونه ی کیمیا اینا از مامانش خواهش کردم،هر نوع تحقیریو پذیرفتم اما اونا باز هم با من مثل انگل برخورد کردن!
من پدر و مادرم رو خیلی دوست داشتم اما مجبور شدم رابطم رو باهاش خراب کنم،اما اونا منو تنها نذاشتن!!!اونا خیلی بهتر از پدر و مادر کیمیا هستن!!من بهشون افتخار می کنم اما بعد از قضیه ی کیمیا دیگه نتونستم مثل قبل دوسشون داشته باشم...هیچوقت یادم نمیره اونا می تونستن دوستیه منو کیمیا رو حفظ کنن اما نکردن.......
گفته بودم که تو هر آپم یکی از نامه های کیمیا به اون پسرو می ذارم . اگه دوست داشتین تو کامنت بگین تا تحلیلش کنم....اگه دوست داشتین....
<<شنبه 14/11                          ساعت11:30 صبح
احسان گلم سلام
نمی دونم چی بنویسم خیلی ناراحتم دیروز صداتو نشنیدم . امروز هم نخواهم شنید ولی باید به امید فردا بنشینم تا شاید دوباره صدای گرمت را بشنوم
فرشته ی قلبم!
نمی دونم چرا اینقدر بهت وابسته شدم؟
نمی دونم چرا اینقدر دوست دارم؟
اصلا چرا دوست دارم شد عاشقتم؟
چرا عاشقتم شد بی تو میمیرم؟
چرا عاشقی پاکمون نقش برآی شد؟ولی هنوز امیدی باقیست......>>

این شرح اولین نامه ی کیمیا توی اولین روهای تنهاییشه...
امیدوارم همیشه موفق باشید
بای......

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 10:54
  به قلم: گل سرخ  | 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید:عشق،دروغ،غرور! تا دبگر هیچکس از روی غرور برای عشق دروغ نگوید...

سلام

از همه ی دوستان بابت تظرات و توجهشون ممنونم.خیلی از همدردیتون ممنونم

گفتم که کیمیا 13 بهمن اومد خونه ی ما و فقط گریه کرد.

نزدیک یک ساعت رو تخت من فقط گریه کرد

همین.

من ترسیده بودم

خیلی ترسیده بودم.

می ترسیدم اتفاق ناجوری افتاده باشد ولی زمانی که کیمیا گفت چه شده است نزدیک بود خنده ام بگیرد(الان که این حرف را می زنم از خودم متنفرم)

کیمیا در تاریخ 5 دی دوست پسر گرفته بود(احسان) و پدر کیمیا هم در تاریخ12 بهمن از این قضیه مطلع شده بود.

زنگ زده بود خونه ی پسره و با مادر پسره داد و بیداد راه انداخته بود.پسرم همه چیزو انداخته بود گردن کیمیا.

در واقع اوج نامردیو کرده بود.

ولی کیمیا در اون احظات اصلا قادر نبود چنین چیزی را باور کند.

او عاشق احسان شده بود.بدون اینکه درک کند او چقدر کثافت است......

آنموقع من سعی می کردم کیمیا رو دلداری بدم و همینطور سهل انگاریش را بهش گوشزد کنم..

اما ناگهان اون حسابی عصیانی شد به من فحش داد و لباسش را بالا زد.

شکم و سینه ی لختش نمایان شد...

.....کف کردم.......

احساس کردم نمی توانم نفس بکشم.

حالت تهوع داشتم و نفسم بالا نمی آمد.

تخته سینه اش کبود شده بود و پوستش رفته بود و کنار پهلو و نقاطی از بازو هایش سیاه شده بود.

خیلی ترسناک بود.

خیلی......

قبلا هیچ وقت تجربه ی کتک خوردن نداشتم.هیچ وقت یک بدن کتک خورده ندیده بودم.

ولی حالا....

دارم می بینم.

سرم فریاد کشید:ببین باهام چیکار کرده!!!(خد را شکر کردم که مامانم رفته بود مهمانی گرنه تاحالا پلیس را خبر کرده بود)

بعدها تمام قضیه را فهمیدم.

فهمیدم که دلتنگی های کیمیا اصلادوست پسرش نبودند.

از نظر کیمیا احسان فقط یک راه فرار بود.

راه فراری برای نجات از ترسها و تنهایی هایش.

ولی او هم رفت.

بدون این که برای ذره ای به فکر کیمیا باشد.....

مطالبی که اینجا میذارم حرفهای دل خود کیمیاست.

حرفهایی که از گفته ها و نامه هایش برایم به جا مانده است.

او دفترخاطراتش را به من هدیه کرد.

نامه های عاشقانه اش را به احسان در آن دفتر نوشته است و من قصد دارم آنها را در اینجا بازنویسی کنم.

خواهشا اگه موضوع براتون جالبه با کامنت بهم بگید.

بهترین آرزو ها.

بای.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 14:54
  به قلم: گل سرخ  | 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید:عشق،دروغ،غرور! تا دبگر هیچکس از روی غرور برای عشق دروغ نگوید...
می خوام از دختری بگم که دیگه نیست.چند روزیست که رفته تو اوج آسمونا تا برسه به خدا و از اون بپرسه: گناهم چه بوذ که این کار را با من کردی؟ فقط چند روزیست که کیمیا ی وجودش از پیشم رفته است. فقط چند روزیست که رگ پاکش بریده شده است. او همین چند روز پیش مرد... و من هیچوقت قاتل کیمیا ی پاکم را نمی بخشم. او خودش،خودش را نکشت. کسی که اورا کشت درست همان کسی بود که باید بیشتر از همه ازش مراقبت می کرد. نه..... او پدر نبود... او مادر نبود... او عاشق نبود... آنجا خانه نبود... آنها همگی از شیاطین بودند. کیمیایم را شیاطبن کشتند. قصه ی زندگی کیمیا را هیچکس نمی دانست. آنها را خواهم باز گفت، تا همگان بدانند کیمیا گنهکار نبود... و شاید ظلم دیده ترین دختران اورا بفهمند... سلام من گل سرخ،14 سال دارم. الان ساکن تهرانم ولی به دلیل شغل پدرم مجبور شدم 3 سال توی قم زندگی کنم. اونجا به خواطر شرایط اجتماعی حاکم بر شهر نتونستم دوستی پیدا کنم.ولی تو 2سال آخر تونستم با دختری به نام کیمیا دوست بشم.اون با من هم سن،هم کلاس و همسایه بود.ما باهم تو همه ی موارد خیلی صمیمی نبودیم تا اینکه روزی از روزای سرد و گرفته ی بهمن 85 کیمیا اومد خونه ی ما...... انگار که همه ی زندگیش را ازش گرفته باشند... و چیزی به من گفت که درکش برام سخت بود. خیلی سخت.... ولی وقتی تونستم درکش کنم تصمیم گرفتم تاآخرشو با کیمیا بمونم و هیچ وقت تنهاش نذارم. اما اونموقع نمی دونستم قراره آخرش این بشه. اصلا قرار نبود قصه ی بدبختیای کیمیا اینحوری تموم بشه. اون حق نداشت خودشو بکشه.. اون حق نداشت بعد از این همه زجری که دونفری کشیدیم منو اینطوری تنها بذاره...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:46
  به قلم: گل سرخ  | 

کاش خدا سه چیز را نمی آفرید:عشق،دروغ،غرور! تا دبگر هیچکس از روی غرور برای عشق دروغ نگوید...
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T